• وبلاگ : شاعره
  • يادداشت : خنده مستانه
  • نظرات : 4 خصوصي ، 2 عمومي
  • ساعت ویکتوریا

    نام:
    ايميل:
    سايت:
       
    متن پيام :
    حداکثر 2000 حرف
    كد امنيتي:
      
      
     
    سلام شعر خوبي بود
    سلام
    بالاخره بعد از کلي چرنديات سرودن ديشب موفق شدم يه مثنوي بگم که همچين به دلم بچسبه ، اگه خوندين و حظ معنويي بردين اين حقير سراپاتقصير رو هم دعا کنيد ؛ يا حق



    ديدار مقام معظم رهبري با بسيجيان قمحضرت نائب الامام ، ياور عاشقان ، سلام

    اي تو عزيز فاطمه سيد احمدي مقام


    اي تو نواي ناي و ني اي تو خم و بساط مي

    پير خمين پير تو ، با تو شدست غصه طي


    با تو صداي آسمان ، صيحه آسمانيان

    همچو مسيح در صف مهدي صاحب الزمان


    از کفم آبرو شده ، اين تو چنين نکو شده

    بي تو نماز بي وضو ، با تو چه زير و رو شده


    با تو ستاره مي شوم ، دردم و چاره مي شوم

    کلمه گنگ و مبهمم ، شعر هزاره مي شوم


    دل که بهانه جو شده ، با تو فرشته خو شده

    اي که به شوق خنده ات رشته اشک جو شده


    لشکر فتنه را دهد هر چه شکست خال تو

    دست شکسته ات بود در دل عرش بال تو


    گرچه هنوز خسته ام در غم خود شکسته ام

    عهد شکسته را ولي با تو دوباره بسته ام


    هر چه که غرق مشکلم ، از غم خويش غافلم

    با تو فقط يکي است غم ، محو غروب ساحلم


    هر چه که خوب مال تو ، هر چه که گل خيال تو

    هر چه که خوب گفته ام ، باز زدم مثال تو


    قافيه تنگ شد ولي ، غوک نهنگ شد ولي

    منتظريم بشنويم طبل به جنگ و يا علي


    از تو سوال مي کنم ، آن گل بي نشان کجاست

    بر سر قبر مادرش ، يا که کنار مصطفاست


    از تو سوال مي کنم پير شديم بي خبر

    « حضرت صاحب الزمان » کي برسد ز ره ؟ ، سحر ؟!


    شد شب تارما سياه ، نغمه تارها تباه

    ما که دوباره گم شديم ، اي مه ما بيا ز راه


    سرور کافشين بيا ، اي شه هند و چين بيا

    آب جهان توئي و ما تشنه ، تو شاه دين بيا


    پاسخ

    شعر زيبايي است و من کوچکتر از آن که در مقام وصف آن برآيم